بعد از مرگم به گورم بیا , مبادا از گورستان خلوت وحشت کنی زیرا در آنجا قلب آرام خفته , مبادا اشک بریزی زیرا چشمان من همراه با تو اشک خواهد ریخت هرگاه شمعی را در حال سوختن دیدی مرا به یاد آور هرگاه ترانه غم انگیزی شنیدی آنرا به یاد من زمزمه کن زیرا من هر کجا که باشم به یاد تو خواهم بود
همیشه وقتی به آینده فکر می کردم یه عالمه کارای نکرده داشتم و تند تند برای بارها وبارها برای انجام و رسیدن بهشون برنامه ریزی می کردم اما حالا نمی دونم چرا، ولی خیلی آینده رو دور ودست نیافتنی میبینم انگار آینده می خواد همیشه آینده باقی بمونه،می ترسم........
دیگه از لحظه لحظه ی زندگیم می ترسم ،ای کاش میشد از همه چیز آینده باخبر شد و بعد به طرفش رفت .
می ترسم به آینده برسم اما پشیمون شم که ای کاش تو گذشته می موندم ......
نمی خوام تو آینده هم مثل حالم حسرت گذشته ای که گذشت به دلم بمونه...
ولی باور کنید بعضی وقتا دوست داشتن یک طرفه فایده نداره آدمو داغون می کنه ....مگه آدم چقدر ظرفیت داره یه روزی خوب ،تهملش تموم می شه......آخ چی میشد به محض اینکه ازیکی خوشمون میومد و احساس می کردیم که دوسش داریم سریع این احساس به اونم منتقل میشد مثل وقتی که سرما می خوریم و بقیه چه بخوان چه نخوان سرما می خورن..... خوب می شد نه.....؟؟؟؟؟؟؟؟
اگه اینجوری میشد دیگه کسی نبو د که دوسش داشته باشیمو اون دوسمون نداشته باشه یاااااااااا کسی نبود که دوسمون داشته باشه و ما دوسش نداشته باشم (ولی باور کنید تحمل دومیش از اولیش سخت تره) آخه به دومیش عذاب وجدانم اضافه میشه ولی تو اولی آگه که غصه می خوری اگه که مثل شمع آب می شه ،اگه که تو تنهایی گریه ولت نمی کنه ولی خیالت راحته که همه ی این دردا تنها واسه خودته...... ولی بازم خیلی بهتر از اینه که یکیو که دوست داره رو دوست نداشته باشی..............
از بین تمام (آی دی) هایی که از این ور و اون ور پیدا کرده بود،این آی دی رو جور دیگه ای دوست داشت .با اینکه حتی هنوز نمی دانست که این آی دی مال کیه ، اما از روی جمله هایی که می نوشت و بدون هیچ دلیل دیگه ای ، عاشقش شده بود.همدیگرو دوست داشتن و هر روز سر ساعت مشخصی با هم چت می کردن .تو این مدت خیلی چیزا باهم گفتن .حتی حالا بعد از مدت ها از همدیگه رازهایی می دونستن که هیچ کس دیگه ای از اونا خبر نداشت .خیلی با هم صمیمی شده بودن و هر جوری بود هر روز سر همون ساعت میومدن و باهم چت می کردن .ولی امروز ، روز دیگه ای بود .اون آی دی واسمی که دوستش داشت امروز نیومده بود .خیلی تعجب کرد ؛آخه اون همیشه چند دقیقه زودترمیومد و منتظر می موند .چند دقیقه به تلخی گذشت .خیلی منتظر موند اما نیومد . بعد از این همه مدت این یه اتفاق غیر منتظره بود .از ساعت قرارشون ساعت ها گذشت و یک روز غیر عادی تموم شد . اون روز هیچ خبری ازش نشد .فردا دوباره سر همون ساعت آن لاین شد .مطمئن بودکه امروز دیگه میاد . به خودش گفت که حتما دیروز یه اتفاق غیر منتظره افتاده و نتونسته بیاد؛ خوب اتفاقه دیگه ! توی همین فکرهای آشفته بود که با ناباوری دید که بازم اون آی دی خاموشه .برای یه لحظه چشم هاشو روی هم گذاشت ودر چند ثانیه ، هزار تا فکر تو ذهنش پر زدن .اونقدر ناراحت و عصبا نی شده بود که همن موقع کامپیوتر و خاموش کرد و لباسشو پوشید تا بره بیرون و قدمی بزنه. از خیابون خوشون گذشت و چند تا کوچه پایین رفت . صدای ضعیفی رو از انتهای کوچه احساس کرد. صدا رو دنبال کرد و همین طور که جلو می رفت ، تصویر های مبهمی جلوی چشمش شکل گرفتن . صدا ، صدای قرآن بود ، یه عالمه آدمای سیاه پوش !!!!!اختلاط صدای محزون قرآن با صدای گریه ها ، مثل پتک وسط سرش فرود آمد . قدم های سست و بی رمقش رو یکی یکی جلو می ذاشت تا خودش رو به اون عکس نزدیک تر کنه .حالا چند قدم بیشتر با عکس کسی که مرده بود فاصله نداشت . پایین عکس نوشته بود :یک روز است که بی تو موندن را تجربه می کنیم ، ولی گویی سالهاست اشک ها مهمان چشم های ناامیدان گشته اند . چشم های نگرانش را آروم آروم بالا برد تا ببینه عکس مال کدوم بنده خداییه . وقتی چشماش با چشمای توی عکس گره خورد درست مثل همون دفعه اول ،قلبش مثل یه کبوتر تند تند شروع به زدن کرد . با این تفاوت که وقتی اسمشو خوند و مطمئن شد این عکس همون کسیه که یه روزگاری عاشقش بوده ، همون جا بیهوش نقش بر زمین شد .اون روز دکترا گفتن که بعد از سکته ای که داشته رفته به حالت کما .این بدترین خبری بود که اون موقع می شد به پدر و مادرش داد .از اون روز به بعد ، دیگه هیچ وقت اون دوتا آی دی روشن نشدن . اون دوتا آی دی برای همیشه خاموش شدن ولی مهم این بود که هر دو با هم خاموش شدن.
از بازی کردن بدم میاد از بازی دادن بدم میاد از اسباب بازی بودن و اسباب بازی شدن و اسباب بازی کردن بدم میاد از هیجانی که بخواد ارزشام رو به بازی بگیره بدم میاد از شک کردن بدم میاد هر چند از مطمئن بودنم بدم میاد از غریبهها خوشم میاد از اینکه غریبهها رو بیارم تو رویاهام خوشم میاد. از نزدیک شدن به آدما خوشم میاد. از اینکه سرم به سنگ بخوره خوشم میاد. حتی از اینکه سرم هی به سنگ بخوره هم خوشم میاد. از اینکه بترسم یه هو و عوض بشم بدم میاد. از اینکه یه هو آدم تکون بخوره و فکر کنه شاید من اشتباه میکنم بدم میاد. از اینکه از رو قواعد و اصول بازی کنم بدم میاد. از تناقض خوشم میاد. از تناقضای خودمم خوشم میاد. از توضیح دادن خودم بدم میاد از اینکه آدما توضیح بخوان هم بدم میاد. از ضعیف شدن خوشم میاد. از اینکه بعضیا فکر میکنن آدمای قوی دوست داشتنیترن بدم میاد. از آدمای احمق بدم میاد. از اینکه شب روی تخت بخوابم بدم میاد. از اینکه تنهایی سفر کنم خوشم میاد. از اینکه آدمایی که ارزش ندارن رو تو رویاهام راه بدم بدم میاد. از اینکه روی زمین سفت بخوابم خوشم میاد. از نامه نوشتن خوشم میاد. از نامه نوشتن اگه میدونستم بعد از خونده شدن نامههه خودبهخود نابود میشد خیلی خوشم میومد. از وقت تلف کردن خوشم میاد. از دخترای لوس خوشم نمیاد از خیره نگاه کردن به غریبهها خوشم میاد. از نگاه کردنِ از نزدیک به دو نفر آدمی که همدیگه رو بوس میکنن حتی اگه همدیگه رو دوست هم نداشته باشن و الکی بوس کنن خوشم میاد. از بغل کردن خیلی خوشم میاد. از درد کشیدنم خوشم میاد. از سفت شدن و کشیده شدن عضلههای گردن خیلی خوشم میاد٬ به شرطی که از خنده نباشه ٬ یا از درد باشه یا از گریه. از پاک کردن اشک یه نفر اگه آروم گریه کنه خیلی خوشم میاد. یه ساعت بود که جهت گردشش برعکس بود٬ از اونم خیلی خوشم میاد. از ساعت مچی كه توش هیچ عدد و رقمی نداره و کلاً یه عقربه ىاره هم خوشم میاد. از فراموش کردن بدم میاد. از فراموش شدنم بدم میاد. از آدمایی که خیلی واقعین و همهش تو واقعیتن خیلی خوشم نمیاد. از دریا خوشم میاد. از آبی دریا خوشم میاد. از رنگ آبی خوشم میاد. از نقاشی کشیدن رو تن یه نفر دیگه خوشم میاد ٬ به خصوص با نوک انگشتام. از آروم حرف زدن زیر گوش طوریکه موهاش روی صورتم بیفته و لبام به گوشش بتونه بخوره خوشم میاد. از بارون خوشم میاد. از راه رفتن زیر بارون خیلی خوشم میاد. از بغل کردن کسی که زیر بارون تند خیلی خیس شده و داره آب ازش میچکه و لباساش چسبیده بهش خوشم میاد . اگه گریه کرده باشه اونوقت خیلی بیشتر خوشم میاد. از اینکه از خیلیایی که باید بدم بیاد بدم نمیاد بدم میاد. از اینکه از خیلیا که نباید خوشم بیاد ٬ خوشم میادم خیلی بدم میاد. از اینکه اعتقاد دارم همه تو همین زندگی و تو همین چند روزه هر کاری با هر کسی بکنن خیلی زود جوابش رو میبینن و به خودشون برمیگرده هم خوشم میاد. از بچه دار شدن بدم میاد. از اینکه مادر کسی باشم بدم میاد. از اینکه این همه قاطی میکنم بدم میاد. از پیغام گذاشتن رو تلفن بدم میاد. از عوض شدن صدای آدما خیلی بدم میاد. از اینکه مجبور شم صدای خودمم عوض بشه هم بدم میاد. از قصه خوندن واسه یکی که خوابش ببره خوشم میاد. از اینکه وسط قصه گفتنم خوابم ببره و شونهم رو بگیره تکون بده بگه خب بعدش چی شد هم خوشم میاد. از کف دستم بدم میاد. از خوندن کف دست آدما خوشم میاد. از خوندن قیافهی آدما خوشم میاد. از اینکه هنوز بغلکردن خاص خودم رو دارم خوشم میاد. از نگاه سرد خیلی خوشم میاد. از پاک کردن دونهی اشکی که داره رو صورت میغلته و میاد پایین و هنوز گرده خیلی خوشم میاد. از اینکه با پشت انگشتم صورت و گردنش رو ناز کنم خوشم میاد. از اینکه هنوز به خدا اعتقاد دارم بدم مياد. از اینکه کاری به کارای خدا ندارم خوشم میاد. از تلفنای نصف شب خوشم میاد. از اینکه هنوز دلم واسه خیلی چیزا و خیلی کسا تنگ میشه بدم میاد از چیزی که دارم بهش فکر میکنم بدم میاد ازش میترسم ازش خیلی میترسم از تو هم میترسم از آخرشم میترسم از اینکه اینهمه میترسم هم بدم میاد. همین...........
دوستی راز و جدایی یک قانونه , پس بیا راز نگهدار و قانون شکن باشیم
دوتا آدم برفی دو طرف رودخانه بودن که عاشق هم شدن و از عشق هم آب شدن
نگو بار گران بودیم و رفتیم..... نگو نا مهربان بودیم و رفتیم..... آخه اینا دلیل محکمی نیست. بگو: "با دیگران بودیم و رفتیم!"
می دونی این چیه؟ -.....*.....- این تویی .... تک ستاره ی آسمون دل منی
اگر مثل اشک تو چشمام باشی قول می دم برای موندنت تا آخر عمر گریه نکنم
اگر دیدی یک خرس دنبالت کرده اصلا نترس.... چون فهمیده چه عسلی هستی...
برای کشتن من ارتفاع کافی نیست. باید از چشمات بیفتم!
مهرت از دلم نرود مگر آنکه خاک شود خانه ی من...
نیش دوست از زخم عقرب بدتر است. پس بزن عقرب! که دردت کمتر است.
توی زندون عشق تو, اونقدر شلوغ می کنم که مجبور بشی منو بذاری تو انفرادی قلبت
عشق مثل آب می ماند که می توانی درون دست خودت پنهانش کنی ولی بعد که دستت را باز می کنی , می بینی نیست!
به شانه ام می زنی که تنهایی ام را تکانده باشی. به چه دل خوش کرده ای؟ تکاندن برف از روی شانه ی آدم برفی؟
!
عشق عقل را کور می کند. پس سعی کن عاشق کسی باشی که حاضر باشد به جای تو ببیند تا تو زمین نخوری
می گن یک ماه توی آسمونه و یک ماه روی زمین. عزیزم خسته نمی شی دو شیفت کار می کنی؟
امشب توی آسمون یه ستاره واسه خودت انتخاب کن پر نورترین و بزرگ ترین رو. یه ستاره هم واسه من انتخاب کن. نیازی به بزرگ یا پر نور بودنش نیست. نزدیک ستاره ی تو باشه کافیه
عاشقت هستم اگرچه هدفی بیهوده است و دوستت دارم اگرچه سخنی تکراری است
گفتم دوستت دارم نگاهی به من کرد و گفت: چندتا؟ دستهایم را بالا بردم و تمام انگشتانم را نشانش دادم. اما او به کف دستهایم نگاه می کرد که خالی بود
اگر به اندازه ی دل گنجشک دوستت داشته باشم یا
به اندازه ی دل یک فیل فرقی نمی کنه! مهم اینه که به اندازه ی یک دل دوستت دارم
تنها بنایی که اگر بلرزه محکمتر میشه , دله
من دو نفر رو دوست دارم. اولیش تویی..... دنبال چی می گردی؟ دومی نداره..... فقط خودتی
اندازه ی یک لوبیا دوستت دارم.... ناراحت نشو عزیزم.... لوبیای سحر آمیز رو می گم
اگر دنیا برای تو معنی و مفهومی ندارد کمی تامل کن..... شاید تو خود دنیای کس دیگری باشی..
.
شماره کفشتو بگو تا بزنم رو پیشونیم که همه بدونن خاک پاتیم
اگر تو دنیا هیچی نداشته باشی مطمئن باش که 3 چیز همیشه مال توئه: خدای مهربون,فکرهای قشنگ و قلب کوچک من
هان؟......چیه؟.....فکر کردی اس ام اسی , چوکی , چیزی برات اومده؟ نه عزیزم نه جوک دارم نه اس ام اس ولی .................... خیلی دوست دارم
این کارو در گوشیت بکن:
(T9) اول دیکشنری گوشیترا فعال کن ، بعد با یه دست صفحه ی نمایش گوشیت را بگیر و با دست دیگرت این اعداد 4164771968 را بنویس، حالا دستت را از رو صفحه بردار.
طورا اذ سمیم غلب و با طمام وجود دوصط دارم. مگر بی صواطا دل ندارن؟
می خوام روی همه ی سنگ های دنیا بنویسم دلم برات تنگ شده و آرزو می کنم که همه ی اون ها تو سرت بخوره تا بفهمی که دلتنگی چه دردی داره
خر.....خر.....خر.....خرابتم! ببخشید زبونم می گیره
دیروز روز جهانیه آوارگان بود توقع داشتیم یه تشکر خشک و خالی از ما بکنی....چون یه عمر که آوارتیم
هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه
اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است
اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است
خورشيد آواره وار طلوع کرد ديوانه وار انتظار کشيد ومعصومانه غروب کرد و شايد ماه نمي داند چرا آسمان شب مال اوست
ديگه نه زنگ بزن، نه اساماس بده، نه با من حرف بزن، آخه رفتم دكتر، گفته: قند دارم و نبايد به عسلي مثل تو نزديك بشم
هر لحظه را چنان سپري کن گوئي که آخرين لحظه است.. و کسي چه ميداند شايد که آخرين لحظه باشد
دیشب فرشته ای فرستادم تااز تو مواضبت كنداماوقتی رسید توخواب بودی زود برگشت وگفت هیچ فرشته ای نمی تواند مواظب فرشته ای دیگر باشد
عاشق هرکس شدم او شد نصیب دیگری *دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجری* من سخاوت دیده ام دل را به هرکس می دهم *شرم دارم پس بگیرم آنچه را بخشیده ام
یه دوست خوب میگفت: آدما مثل کتابن تا وقتی تموم نشدن جذابن.پس سعی کن خودتو جلوی دیگران ورق نزنی تا زود تموم نشی.چون وقتی تموم بشی میرن سراغ یکی دیگه
زندگي را بي عشق سپري کن غم بزرگي است . اما اين تقريبا برابر است با غمي که زندگي را ترک کني بدون اينکه به کسي که عاشقش هستي بگويي که دوستش داريد
زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت
عاشق آن نیست که برای عشقش در سرما آتش روشن کند ، عاشق آن است که کتش را بدهد به عشقش ، خودش سرما بخوره و 6 تا که آمپول بزنه یادش می مونه که دیگه از این غلط ها نکند
یک گل خوشگل پشت ویترین گل فروشی دیدم ،خواستم برات بخرمش ،به فروشنده گفتم اون گل چنده؟گفت اون گل نیست آینه است
لاک پشت ها هم عاشق می شن ولی تحمل درد عشق براشون راحت تره ، چون حداقل عشقشون آروم آروم ترکشون می کنه
فاصله برای عاشق همیشه تلخ است ، چه 800 کیلومتر چه 8 متر، این را از چشمان خیس سربازی فهمیدم که از بالای برجک دیده بانی به معشوقه اش می نگریست
چند سالي ست حوالي26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسمValentine
به گوش مي خورد
از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه:
"
در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"
اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است
!
جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي
!
اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند
.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند
.
در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند
.
هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازاني كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد.
.
valentine:
یاری که کسی در روز 14 فوریه برای خود پیدا کند، نامه یا عکسی که در آن روز مرد یا زنی برای مرد یا زنی بفرستد.